|
ترنم
| ||
|
گاهی عمر تلف می شود به پای یک احساس !
گاهی احساس تلف می شود به پای عمر ! و چه بدبخت است کسی که هم عمرش تلف می شود هم احساسش !
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:58 ] [ محسن تقی خانی ]
هوسی که بگوید هوس صد شرف دارد به عشق دروغی ای که ریاکارانه بگوید دوستت دارم...
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:59 ] [ ... ]
ماهیگیر دلش سوخت...اینبار ماهی بود كه از تنهایی قلاب را رها نمیكرد..!
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:17 ] [ محسن تقی خانی ]
دیروز رفته بودم مجلس روضه حضرت زهرا ... اقای بالای منبر داشت میگفت حضرت فاطمه رو به حق محسنش قسم بدید ...رد خور نداره بی اختیار یاد محسن افتادم(البته بین خودمون باشه که کلا همش تو فکرشم) همون جا همراه با اشکی که روی گونه هام میلغزید و محو می شد زمزمه کردم : یا حضرت زهرا به حق محسنت محسن رو دریاب...به تو سپردمش هر روزدارم سوختنش رو میبینم و هیچی نمی تونم بهش بگم. دارم میبینم سرش رو کرده توی برف داره مسیرو انحرافی میره اما نمیتونم حرفی بزنم! هزار بار تا حالا دستم رفته رو شمارش که بهش بگم بابا با انصاف اخه تو که اینجوری نبودی کی تو رو اینجوری کرده!توییی که همه هدفت از زندگی خلاصه می شد توی یک واژه واژه ای به نام عشق چطوری می تونی الان اینجوری بی تفاوت از کنارش رد بشی و لهش کنی و بری دنبال یه مسیر بی راهه مسیری که خودتم میدونی اخرش چیه!!! ادمایی دارن اطرافتو پر میکنن که به بد بودنشون خودتم اگاهی اما نمی دونم داری با چی میجنگی ! با خودت! با تقدیر! با زندگیت! یا با خدا........! اما هر دفعه از این هزار بار گوشی رو گذاشتم اونور اخه میدونم اگه هم بهت بگم یه جواب بیشتر ندار ی جوابی که فک کنم خودت هم هر بار به وجدانت می دی ....! بس کن ..... گاهی وقتا دلم می خواد دستت رو بگیرم بریم یه جای پر اب و هولت بدم توی اب تا بیدار بشی.تا چشمات ببینه یه چیزایی که نمیبینی ...ببینی ادم های خوب و پاکی هم تو این دنیا وجود دارن ..ببینی هنوز خدا با مهر داره بهت نگاه میکنه...بدونی هنوز هم قلب هایی وجود داره که داره می تپه ...قلب هایی که شاید فقط تو توی اونها جا داشته باشی... به قول قدیمیا ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازست از این بی راهه بر گرد........ التماس می کنم.. [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 13:44 ] [ ... ]
محسن داری چی کار می کنی ......این چه وضعیه اخه؟! این از درست این از زندگیت اینم از ادمایی که هی میانو میر ن از ...!حالم از این حرفا به هم میخوره.یه مشت حرفای تکراری که همه ادم های این دورو بر روزی چند دفعه پشت سر هم بهم میگن...اخه چرا اینا نمیفهمن.من الان 23 سالمهههههههه...نه 2.3سال !۲۳ ساله که دارم این زندگی رو با تمام بدیاش زندگی میکنم ! بابا اخه شما به فکر من نباشین .منم یه کاری میکنم...حداقل توی دنیا همین قد خوشحالم که به علاقم رسیدم..به مخابراتی که یه روز ارزوشو داشتم...اخ یادش به خیر ..دبیرستان ،اونقد دبیرامون خوب درس میدادن که منو به ریاضی بد جور علاقه مند کردن.منم رفتم توی دانشگاه یه رشته ای که بیشتر از همه ریاضی داشت!!! مهندسی برق!!!گرایش مخابرات .الانم فقط به همین خاطر دارم ادامش میدم چون منو یاد هدفم میندازه!!! الیته هدف پنج شیش سال پیش نه الان!با بزرگتر شدنم تغییر کردو بد جور بزرگ شد هدف هایی که نرسیدن بهشون یه جور برنامه ریزی شده بود!از قبل ...شایداز ازل!هدفی که عبورشو از جلوی چشمام میبینم و فعل باختن رو هر روز بیشتربرای من صرف میکنه این روزگار باختم باختی باخت باختیم باختید باختند.... همه ما یه جور باختیم توی زندگیمون ..اینو از طرف من داشته باشید نرسیدن به هدف یعنی باختن!!! خودتو الکی گول نزن [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 0:0 ] [ محسن تقی خانی ]
انتظار چه زیباست
وقتی نفس هایم را برای دیدار دوباره ی تو تمدید می کنم... [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 16:18 ] [ محسن تقی خانی ]
خواستم برايت از عشق بگويم
اما... ديدم در ميم مال من بودنت صد ها هزار واژه از عشق نهفته پس حرفي براي گفتن نيست ميم... [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 15:22 ] [ ... ]
دخترها مثل سیب های روی درخت هستند،بهترین هایشان دربالاترین نقطه درخت قرار دارند.پسرها نمیخواهند به بهترین ها برسند چون میترسند سقوط کنند وزخمی بشوند،بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین وشاخه های نزدیک،که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است،اکتفا میکنند.سیب های بالای درخت فکر میکنند مشکل از آنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند.آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آنقدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید .
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 1:20 ] [ ... ]
گفتی : نفرین میکنی؟ گفتم : نه ، اما از خدا میخوام هیچکس اندازه من دوستت نداشته باشه ............ [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:53 ] [ محسن تقی خانی ]
وقتی شونه ای نباشه که سرت رو بگذاری روش و گریه کنی وقتی دامنی نباشه تا در مامن امنش آرامش بگیری وقتی عشقت از تو بهتری رو دید و مثل یه تیکه کاغذ مچاله دورت انداخت وقتی هرروز میبینی نفس کشیدنش رو در حالی که این بغض لعنتی جلوی نفس کشیدن تو رو گرفته وقتی........ وقتی با یه سلام کردنش میخوام که بمیرم ..... وقتی هنوز خسته نشدم از یه دل سیر نگاه ...نگاه به چشم های معصومش خدایا این چه عذابیه؟!! دلم بیش از همه از دست خودم گرفته [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 16:3 ] [ محسن تقی خانی ]
عزیز من
خرده بر من مگیر... اگر ازار می دهدت این عشق، نفسهایم را انتها خواهم داد... این روزها سخت ترین کار ممکن است برایم ، فراموش کردن یک حضور... [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 15:22 ] [ ... ]
می دانستم که اتفاق خواهد افتاد! دستی که نخواهد گرفت دستانم را ... وقتی کسی برای دلتنگیت باران نمی شود دیگر چه فرق می کند! پرنده یا ابر ...؟! دیگر چه فرق می کند که تو زیر باران به کسی که من نیستم فکر می کنی...؟! [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 13:26 ] [ محسن تقی خانی ]
همیشه یه نفری وجود داره که پشت ادمو می شکنه .... کاش اون یه نفر تو نبودی ! کاش... من زیاد حسرت میخورم،میدونم..... [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 18:38 ] [ محسن تقی خانی ]
قدم های تو ............. نگاه های من.............
قدم های من.............. جای خالی تو......................!
این روزها چه عادلانه همه چیز بی عدالت تقسیم میشود............. [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 18:45 ] [ محسن تقی خانی ]
کودکی اندیشید که : خداوند چه می خورد ؟ چه می پوشد ؟ و در کجا منزل دارد ؟ ندائی شنید که : او غم بندگانش را می خورد ، گناهانشان را می پوشاند و در قلب شکسته آنان ساکن است. [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 18:18 ] [ محسن تقی خانی ]
هر کی به ما رسید مال یکی دیگه بود ، از مالکین محترم خواهش می کنم معشوقه هایتان را جمع کنید از این وسط مسط ها !!! [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 10:13 ] [ محسن تقی خانی ]
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی برای تو... [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 12:15 ] [ محسن تقی خانی ]
چند دقیقه پیش داشتم مستند حیات وحش از شبکه آموزش میدیدم سه تا یوز پلنگ افتادن دنبال یه شتر مرغ....پریدن روش اما نتونستن کاری کنن تا اینکه یکیشون پای شتر مرغ رو گرفت اونم .....خدا بیامرزدش
وقتی یوزپلنگه پاشو گرفت ناخودآگاه یاد پای خودم افتادم
یه لحظه احساس کردم منم دارم از بین میرم....
تا اینکه مامان گفت محسن کانال رو عوض کن به خودم اومدم
اومدم تو اتاق خودم یه فکر بدجوری مشغولم کرده
این شکار کردن در مورد آدما هم اتفاق میفته؟
فکر کن آدما واسه رسیدن به خواسته خودشون بقیه رو حذف کنن
حالا نه اینجوری با قطع نفس
زیرابی رفتن بد گفتن تخریب کردن زیرپایی کشیدن........
آره اینا هم شکاره
اما ما دیگه بزرگ شدیم و اون حسی رو که در مورد طعمه ها تو مستند حیات وحش داریم در مورد طعمه شدن آدما نداریم
میگیم آخی بیچاره آهو ،یوز پلنگه شکارش کرد
اما
میگیم حقش بود فلانی حقشه که این بلا سرش بیاد،منم بلا دیدم،ببخشید در اصل شکار شدم
ما آدمیم دیگه
حق الناس اشرف مخلوقات کرامت احترام
اینا مال ماست دیگه الکی که اینا رو به ما نسبت نمیدن
-الو به ما بزرگا نه بچه ها
-ببخشید حق با شماست من بچه شما بزرگ
من که دوست ندارم تو دنیای آدم بزرگا سیر کنم
دلم می خواد مثل 17 سال پیش توی پارک ته کوچه خونه ی بچگیام
رو چمن هاش دراز بکشم به آسمون نگاه کنم
دیروز هم رفتم اونجا رفتم رفتم درست همونجا که خوابشو دیده بودم اما عوض شده بود سخت تونستم تجسم کنم که دقیقا کجا بوده
پیداش کردم
دیروز 5 ساله بودم
سرخوش خوابیده روی چمن های پارک ته کوچه
5 ساله 5 سالههههههههههههه
من 5 سالمه
دل همه بسوزه
من 5 سالمه چیه آدم بزرگا ؟ حسودیتون میشه ؟
مهم نیست منم بزرگ بودم مهم نبودم
شما هم مهم نیستین
مهم من هم نیستم
مهم تویی
تو
و تو
تو 5 سالگی من
که دیوونه وار بی منطق عاشقتونم
منطق نمی خواد دل میخواد
دوستتون دارم
[ جمعه پنجم فروردین 1390 ] [ 0:22 ] [ محسن تقی خانی ]
میدونستم تو هم دلت میگیره دل تو هم کوچیکه
بهم گفته بودی میای سراغم منم حرفتو گوش کردم وقتی با من حرف زدی
به همه گفتم اما.......
اما کسی باور نکرد
گفتم بارون به من گفته چهارشنبه شب دلش میشکنه صدای شکستنش همه رو از خواب میپپرونه
اما اما کسی باور نکرد تا حالا که دارم می نویسم و بارون با صدای خوردنش به پنجره داره حرفامو تایید میکنه
چی شده ؟ تو هم دلت گرفته؟چراشو بهم نگفتی نمی خوای بگی؟ من همه چیزمو بهت گفتم تو نمیگی؟
همه چیزمو نگفتم؟ ازم نپرسیدی و گفتم خودم برات همه چیزمو لیست کردم و گفتم از بچگی تا 22 سالگی ار همه چیز گفتم یادته؟ اما تو گفتی من حرفاتو نشنیدم
گفتی و نشنیدم؟ آره من کر بودم تو گفتی من نشنیدم مثل همیشه من نمیفهمم الان که فکر میکنم میبینم این درست نیست که من فکر می کنم تو نگفتی که من بخوام چیزی بشنوم اما نه تو درست میگی گفتی و من نشنیدم می خوام یه عالمه دروغ بگم:میومدم پیشت سر تا پا عشق بودم زبونم فقط یه جمله بلد بود دوستت دارم نه خیلی دوستت دارم
آرزو داشتم یه روز بگی این کارو بکن این کارو نکن حتی پرسیدم ازت اما تو ابهام به من هدیه دادی خیلی خوشحال بودم هر چند نبودم اما هر چیزی از طرف تو برای من بوی عشق میداد لذت داشت خواستنی بود معجزه بود
لباس سرمه ای رو همیشه جلوی چشمام نگه میدارم همیشه
پیپ رو انداختم آشغالی
مگه به خاطر من نمیکشی؟خب تو گفتی نکش (منت نذار)به خاطر سلامتی خودت نمیکشی
می خواستم بگم به خدا به خاطر تو بود
امروز تو خواب داشتم به هدف زندگیم فکر میکردم که بارون نذاشت
همه تو بیداری فکر میکنن من تو خواب اما برای خودم اصلا عجیب نیست
هر چی فکر کردم دیدم هدف زندگیم تغییر نمیکنه همه میگن عوضش کن این هدف نیست
اما هست
هدف من عاشق شدنه
اون قدری عاشق باشی مه هیچی از خودت نبینی
من عاشقم
عاشق بارون
اما بارون هم عاشق منه؟
مهم نیست....
[ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 ] [ 1:22 ] [ محسن تقی خانی ]
ای بابا کجا میری من که دارم لذت می برم چرا میخوای لذتش رو ازم بگیری،میشه نری؟ آخه خیلی شیرینه دلم میخواد تا همیشه همین جلوی چشمام باشه،چرا به حرفم گوش نمیدی نکنه تو هم دلت می خواد بهت التماس کنم تا بمونی تو که اهلش نبودی یادته بچه که بودم منت منو میکشیدی تا چند ثانیه هم که شده نگاهت کنم؟حسودیت میشد به قشنگی زندگیم التماس میکردی که” چند لحظه تحملو کن چیزای خوبی برات آوردم میشه نگاهش کنی؟” اما الان من دنبالتم زمونه عوض شده هیچی نباشه 17 سال از اون روزا میگذره هم تو بزرگ شدی هم اندازه قد من اون روزا چیزی نمیذاشت این قدر راحت ازم دل بکنی حالا به خاطر زنگ تلفن باید االتماسم رو ندیده بگیری و بیدار بشم....بی معرفت الو سلام مامان خوبی؟ نه خواب بودم خوبم اونجا چه خبر؟خوش میگذره؟ ok باشه می خورم مامان گیر نده تو این 22سال دیدی من صبحونه کامل بخورم که حالا زنگ زدی میگی صبحونه یادت نره باشه میخورم تا ضعف نکنم چشم خداحافظ دلم براش سوخت اول صبحی خوب جواب ندادم حق یه مادر این حرفا نبود شاید لحظه ای نقش مادریش رو فراموش کرده بودم خب هیچی نباشه 17 سال بزرگتر شدم دیگه... نکنه واسه این بوده که از دیدن خوابم دل کندم و ناراحت بودم واقعا ناراحت بودم نمی دونم همه میدونن اما من نمیدونم فقط ندونستنم رو میدونم آها اونم نمیدونم حالا وقت فشاره وقتشه که به این مغز که انبار ندونستن ها شده اینقدر فشار بیاری تا دقیق یادت بیاد چه خوابی داشتی می دیدی خدا جونم چرا فقط همین یه تیکه یادم مونده اون همه قشنگی دیدم فقط همین؟ فقط پرت کردن خودم روی چمن های پارک ته کوچه؟همین؟موهای بلندم؟آره اونم یادمه 5سالگی من مامان ترکونده پیش خودش چی فکر کرده که یخچال رو تا اون بالابالاهاش پر کرده دیدن این صحنه شلوغ تو یخچال حس بدی بهم داد یکی می گفت “چرا همش به خودت میگیری” حرفش یادم اومد دوباره گفت جوابش رو ندادم حرف خودم رو زدم محسن فقط شکم داره؟ خوش به حال شکمش ،حرف نمیزنه اینقدر طرفدار داره اما...چی کلی نق زد قهر کرد سکوت فریاد بالا پایین گریه آتیش گرفت اما آخرش یه جواب بیشتر گیرش نیومد: “بی خیال شو محسن” بی خیال بشم؟ می تونم؟ میخوام؟ اه محسن چرا فراموشکار شدی،به تونستن و خواستن تو که نیست میگن بی خیال شو یعنی بی خیال شو ،یه “یعنی” بهش اضافه شده تا دیگه قطعا بفهمی -من چی؟ - تو هر وقت شهامت داشتی بیا جلو هنوز صدات میلرزه چند سالته؟ ای بابا بچه ای هنوز زودته برو دقیقا 8 سال دیگه بیا 7سال و 364 روز نه دقیقا 8سال دیگه چون قراره بزرگ بشی بزرگ شدن سن داره به حرف که نیست - اما من حرف دلم صادقانه ام سادگی دارم اینا مگه ارزش نداره؟ - اینا که گفتی شعر بود؟ - نه حق با شماست 8سال دیگه مزاحم میشم،خداحافظ چه صبح دل انگیزی..... دل+اگیز یعنی چی :یعنی دل + انگیز انگیز چقدر شبیه انگیزه است شنیدم اما نمیدونم چیه پرنده خیال ما رو باش از زنگ تلفن به کجا رسید ذهن نیست که بازار شامه نمیدونم چش شده تا دو سه ماه پیش خوب بودا اما الان شده آشفته بازار(می دونم) خوابم هم که داره میپره می خواستم فشار بیارم دوباره ببینمش مثلا اونم پرید پرید اون هم پرید مگه چیز دیگه ای قبلش پریده بود که میگی اون هم پرید؟ آه پرید مگه میشه فراموش کرد 5ساله که بودم آشنایی خوبی با بارون داشتم ،همبازی خوبی بود وقتی میومد همش با هم بازی میکردیم یادم نمیره بازی که تموم می شد من بودم و شاهکار ذهنم یه دروغ “مامان تو راه افتادم زمین خیس شدم” دروغ بود اما خیلی دوست داشتنی تقصیر خودم بود فکر میکردم مادر باور نمیکنه با بارون همبازی شدم. اولین بازی من با بارون رو یادم نمیره 5 ساله بودم تولدم هدیه خدا بارون 21مهر1372 نفهمیدم چی شنیدم اما فهمیدم “محسن تو متولد پاییزی،فصل بارون بارون خیلی باهات کار داره” 17 سال بعد فهمیدم راست گفت بارون با من خیلی کار داره یکشنبه 22 اسفند 1389 بارون میومد همون بارون همون بارون قطره قطره میریختن رو سر ما آها بارون فکر کنم فهمیدم کدوم بارون راستی بارون تو کدومو دوست داری؟ آشنایی یا ج د ا ی ی ؟ “بارون خیلی باهات کار داره” دانشگاه بودم دلم میخواست باهات بازی کنم اما یه کار مهمتر داشتم رفتیم رفتیم تا رسیدیم به اون صندلی خیس و کثیف بود تو خیسش کرده بودی کاپشنم رو درآوردم انداختم رو صندلی تا کثیف و خیس نشیم، نشدیم اومده بودم زل بزنم تو چشمات یه دل سیر هیچ وقت خسته نشدم از یه دل سیر نگاه نذاشتی بوسیدمش بو کردمش برای تو هیچ حسی نداشت ،برای من همه چیز بود دو دستی و محکم گرفته بودمش لبهام رو بوسه کردم و تقدیمش اومده بودی بگی میخوای بره اما من خیلی دوستت داشتم دارم خواهم داشت - چرا؟ -”خب خیلی ساده ست تو لیاقت منو نداری،یعنی خودت نفهمیدی؟تقصیر خودت بود” -نه ، من نمیفهمم همه میفهم..... -خواهش میکنم بذار سایه ت رو سرم باشه -”نرو" از دستام کندش و سکوت کرد -”خواهش می کنم نرو” ایستاد -”التماس میکنم نرو” رفت نفهمیدم ج د ا شدیم و بارون اومد یا بارون اومد و ج د ا شدیم “بارون خیلی باهات کار داره” این بود کار داشتنت؟ آرزو جوونی میگفت” می خوای جلوی مشکلات کم بیاری؟” نفهمیدم خندیدم یا اشک ریختم -تو به این میگی مشکل؟میدونی تو زندگیم کم مشکل نداشتم این مشکل نیست ، مشکل برای راه رسیدن به هدف تعریف شده نه خود هدف” به از دست دادن آرزو و هدف نمیگن مشکل باختن تو آرزوی من بودی اینو بفهم باختن بی خیال خدا جونم وقت رو از دست ندیم آرزوی جوونی که دیگه ندارم پس خداحافظ جوونی گفتم نرو اما رفت خیلی سریع خداحافظی یادمون رفت من که نتونستم بزرگ بشم مثل بقیه همون بقیه که میفهمن پس پیش به سوی پیش، 17 سال پیش خدا جونم هر چی لازمه ازم بگیر و 5 سالگی معصومیت و سادگی لبخندش شیرینی سکوتش سر خوش خوابیده رو چمن های پارک با همون لباسها و موها و کفش نه کفشش رو خودم هنوز نگه داشتم با همون لباسها و موها بهم برگردون فقط یه روز بهاش هر چی هست ازم بگیر یه روز 5 سالگی ...... ...خواهش .....التماس 5سالگی
[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 11:51 ] [ محسن تقی خانی ]
کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی ، عاشقم
ابر شدم صدا شدی، شاه شدم گدا شدی، شعر شدم قلم شدی، عشق شدم تو غم شدی
لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت
کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی، عاشقم
ماه شدم ابر شدی،اشک شدم صبر شدی،برف شدم آب شدی، قصه شدم خواب شدی
[ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 8:58 ] [ محسن تقی خانی ]
زنده باد موسوی
[ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 13:13 ] [ محسن تقی خانی ]
the best animation i have seen at all of my life: FATHER AND DAUGHTER [ سه شنبه پنجم آبان 1388 ] [ 16:38 ] [ محسن تقی خانی ]
We are so young, so young now when tomorrow comes We'll just do it all again [ دوشنبه چهارم آبان 1388 ] [ 18:37 ] [ محسن تقی خانی ]
بنا به مسائل امنیتی فعلا.......
چرا که ما تا دو سه سال دیگه واسه پاسپورت کارمون به این دولت و نظام می افته [ یکشنبه هفتم تیر 1388 ] [ 14:45 ] [ محسن تقی خانی ]
سلام
سلام به همه ایرانیان خداحافظ ایرانی بودن من ازاین که ایرانی ام و عده ای دیگر هم نام ایرانی را یدک می کشند شرمنده ام لطفا نام ایرانی را از من بردارید خدایا شکرت که باز هم میشه بعد از فارغ اتحصیلی یه کارهایی کرد . میشه فارغ از تمام دغدغه های سیاسی و این جنگ سگ و گربه از[داخل] ایران بودن هم فارغ شد . خدایا شکرت که باز هم به من فرصت دادی تا آینده ام رو بسازم تیک تاک ساعتم تا دو سال دیگه تو گوشمه . کوکش کردم واسه زمانی که از دانشگاه فارغ التحصیل میشم تا.............................. خداحافظ ایران سلام........................ رای سبز من نام سیاه تو نبود [ شنبه سی ام خرداد 1388 ] [ 18:26 ] [ محسن تقی خانی ]
سلام
تا اطلاع ثانوی حال ندارم بنویسم فعلا تعطیله [ شنبه پانزدهم فروردین 1388 ] [ 8:38 ] [ محسن تقی خانی ]
سال نو بر تمامی دوستان مبارک
ان شاء الله امسال سال پربرکتی برای همه باشه سالی برای ثبت لحظه های مهم و حساس در زندگی ،برای استفاده از فرصت ها و عبرت از سال قبل برای رفتن به سوی هدف در سال جدید به همگی خوش بگذره مخصوصا سیزده بدر [ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ] [ 12:14 ] [ محسن تقی خانی ]
سلام
آقا یا خانم artoor.telecom آهنگی که توی وبلاگم گذاشتم بر اساس ملودی یه آهنگ زیبا از یانی ،پیانیست معروفه که اسمش هم Only A Memory هست که از آلبوم Winter Light انتخاب کردم [ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ] [ 11:57 ] [ محسن تقی خانی ]
[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ] [ 15:7 ] [ محسن تقی خانی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||